تبليغاتX
خلوت گزیده
 

قصه ی نوستالژی های من و خیابان پانزدهم، قصه ی تکراریِ اینجاست، قصه ی خانه ی مادربزرگی است، که همه ی کودکی های من است. کودکی هایی که گاهی، هر از گاهی پی ِ شان راه می افتادم، صاف می رفتم خیابان پانزدهم، از کنار سفارت آمریکا رد می شدم، روی پله های ِ خانه ی مادربزرگ که حالا دفتر روزنامه است می نشستم، سیگاری می کشیدم و چقـــــدر حالم عوض می شد اینجا.

اصلا برای همین خانه بود که طالقانی را دوست داشتم، برای همین خانه بود که خانه ی هنرمندان را دوست داشتم، برای همین خانه بود که خیابان پانزدهم، مسیر مشترک بیشتر ِ دُور گشتن های من بود.

حالا اما، هر بار که بیایم چشم های تو را می بینم و تن برهنه ات را که زیر آن همه ضربه له می شد و من که هیچ نمی گفتم و تو را که می بردند، و صورت خونی دختری که شبیه ما بود و از ما بود.

حالا هر بار که بیایم کمرم تیر خواهد کشید و نفسم بند خواهد آمد.

حالا خاطره ی گل چیدنمان از ساختمان ِ بازرگانی را دیگر برای کسی تعریف نخواهم کرد. حالا قصه ی خیابان پانزدهم عوض شده است.

حالا قصه ی اینجا، قصه ی سنگ هایی است که پرتاب می شدند. قصه ی آدم هایی است که زمین می خوردند. قصه ی مشت های گره کرده ایست که آزادیشان را مطالبه می کردند. و قصه ی چشم های مادر توست که چشم براهت ماندند.

+ پنجشنبه چهاردهم آبان 1388ساعت 12:4 ~