توی شهری که همیشه شهر ِ من بوده
توی ازدحام آدم هایی که مدام می دوند
سُر می خورم جلو
پرت می شوم عقب
و این شتاب هی
توی زندگی ِ من تزریق می شود
هی سرم توی گرگیجه ی آدم هایی که آشنا نیستند
قِل می خورد
هی روسری اَم توی مشت کار هایی که آسان نیستند
گیر می کند
هی سنگ پرتاب می کنند توی آرامشم
هی موج می زند شب ها و روزهایم
من خسته ام
من دلم برای خودم تنگ شده است
من که کاری با شما ها ندارم
چرا نخ زندگی ِ مرا هی، این سو آن سو می کشید
من دارم کش می آیم
من خسته ام
و
هوار دارم
+
سه شنبه بیست و هفتم اسفند 1387ساعت 8:58
~
دو ساله تمام خجسته چه خوش خدمتی ها که نکردیم برای ِ این جناب سروان که می گفتند از اقوام پدری ِ شماست .
گفتیم راضی باشد از ما، بعد ِ اجباری تعریف ِ ما را پیش ِ آقاجانتان بکند بَلکَم رضا بدهند به غلامی.
هیچ شیر ِ پاک خورده ای پیدا نشد بگوید ، آن نوبه که یک هفته پادگان نبودند، شما را برده بودند ماه عسل.
+
یکشنبه یازدهم اسفند 1387ساعت 9:37
~