تبليغاتX
خلوت گزیده
 

نشسته ام این بالا و نرفته چه دلتنگم. دلتنگ لالایی که پشت دار ِ قالی می خواندی.

پشت می کنم که نبینی، بغضی را که  تاب ماندن در گلو ندارد.

می ترسم از ناشناخته. از این فردای ِ مبهم.

می ترسم از راهی که نمی دانمش.

کاش چیزی گفته بودی این دمِ آخر.

 می ترسم از جاده ای که ندیدمش.

از مسیری که می برد مرا به سمت سرنوشت... این، وانتِ آبی.

 

 

+ پنجشنبه بیست و یکم آذر 1387ساعت 16:25 ~