توفیر دارد بی قراری ِ این نوبه.
چهارده سال پیش بَندِ نافَت را بُریدند ، امروز بند دلم را.
فوت می کنم توی استکان تا پنهان شوی پشت بخار ِعینکم . تا نبینم چیزی از سیاهی چشمهات
می سُرَد به چال ِ گونه و می افتد توی نعلبکی گلسرخی لَب پَر.
نان و گردو را می پیچم توی بقچه.
حرف هام از ته دلم می آید زیر گلوم .
عَمٌِ جُزء را می گذارم توی آستر جلیقه ات.
حرفهام گیر می کند زیر گلو ، لای گیره چارقد.
فوت می کنم توی استکان. گُم می شوی پشت بخار ِ عینکم؛ توی آن وانت ِ آبی
فایل صوتی این متن را با اجرای ریحانه اینجا بشنوید.
بله نگفتن ِ ما ، به طمع ِ زیر لفظی نبود که رفتی با آن شمایل و زنجیر ِ طلا و هفت طبق حریر و اطلسی برگشتی و بله را از آقاجانمان گرفتی.
تو چه می فهمی چه خون ِ دلی می خورم تا فصل ِ انار بیاید؟
حالا هی بگو انار ِ کال می خری چه کار!