"...جاناقا جان به مُلوک السلطنه گفته ؛ به واسطه ی نَقل ها که شنیده قبله ی عالم ازین صَنم رَشتی ، اِذن ِ حضور داده. جاناقا جان قَسم خورده که آب جسته به گلوی قبله ی عالم از قد و بالای این صنم رشتی. {البَت}درد که بودن این صنم و آن صنم نیست. زورش را کسی دیگر می زند، جانش هم از کس ِ دیگر درمی رود. درد این است که این بزغاله های سبیل از بنا گوش دررفته ی ما، اختیار ِ اَسافل شان را ندارند که. بند ِ تُنبان باز نکرده، تخم ُ تَرَکه راه می اندازند ُمی شود مکافات..."
از نمایشنامه ی "کبوتری ناگهان" : "محمد چرم شیر"
آن شبها که تا وسط حیاط می آمدید به استقبال آقاجانتان، تا خروسخوان در پشه بند پهلو به پهلو می شدیم به این خیال که ما مرد شما باشیمُ پاکت میوه را که از دستمان می گیرید ، جانمان تازه شود به لبخند شیرینتان. دندان سر ِ جگر گذاشتیم تا لایق غلامی آقاجانتان شویم.
حالا که هفته ای یک نوبه با آن شکم بالا آمده می آیید به احوال پرسی خانه پدری، تا صبح، ما می مانیمُ یک کاسه ی یخ در بغل.