مادر وارد دانشگاه شد تا بتواند نقش تاریخی خود را در نهضت دانشجویی به خوبی ایفا کند، اما دوران دانشجویی اش تمام شد بدون اینکه شیشه ای بشکند، تحصنی بکند و با پلیس درگیر بشود. نتیجه چهار سال درس خواندن مادر ازدواج با پدر بود.
دختر وارد دانشگاه شد تا بتواند مرد زندگی اش را انتخاب کند. وارد دانشگاه شد. برای نشان دادن خود به پسر جوانی که دلبسته ی او شده بود در اعتراضات دانشجویی شرکت کرد. نتیجه اعتراض، دو ترم تعلیق برای او و اخراج پسر از دانشگاه بود.
مجموعه داستان " بازی عروس و داماد" ،بلقیس سلیمانی
موهایت را کوتاه می کنم، ریش هایت را می تراشم، لباس هایت را عوض می کنم...
اما باز هم شبیه خاطره هام نمی شوی. پیر شده ای انگار...
هر صبح گفتم: هنوز خامی.
آنقدر پختمت که له شدی ، حل شدی و من بی اندیشه ماندم.
استاد جان سلام!
دارم از میدان فاطمی برمی گردم که این نامه را برایتان می نویسم.
از تالارِ وزارت کشور نه ها! دُرُست وسط میدان فاطمی نشسته بودم.
آخر بلیط من 000/10تومانی بود و از "شما" که پنهان نیست ؛ از "خدا" چه پنهان! کسانی که آن جلوها بودند نه تنها از من محترم تر بلکه مهم تر و خیلی هم هنر دوست تر و عاشقتر بودند و تازه از همه ی این "تر" ها مهم تر ؛ آنها کمی پول دار تر هم بودند!!
ناراحت نشوید استاد جان! قربان روح حساستان بروم! اشکالی ندارد ، ما به این " ردیف آخر بودن"ها عادت کرده ایم!
ماشاءالله آنقدر حسّ شما قویست که فرقی نمی کند از توی " آن تلویزیون بزرگها" عکستان را ببینیم یا مستقیم روی ماهتان را.
ما همه جوره با شما عشق می کنیم استاد!
راستی! شنیده ام قصد ِ " سفرهای استانی" کرده اید.
در تهران که سعادت دیدارتان را نداشتیم،اصفهان هم که قسمت نشد ، به دُبی هم که نمی رسیم.
استاد؟ برای کنسرت شیراز، 000/150 تومان دارید به من قرض بدهید؟!
هر شاخه که از درختي برومند بخشکد دريغي ست بر باغ و دريغ تر آن که شاخه يي نودميده و پرجوانه باشد.
مي گفتند مذهبي است مي گفتم چه بهتر، مذهب اگر سبب برکناري از فريب و ريا و کشتار و ستم باشد بي گمان به صافي بي دل شاعر و لطافت احساس او ياري خواهد کرد و اگر چنين نباشد مذهب نيست.
قيصر جوان مرد و من از ماندن شرم دارم و از خود مي پرسم که اين مصيبت تا کي ادامه خواهد گرفت.
نه يک نه دو بل که بارها
به سوگ ياران نشسته ام
ز روي مژگان به پشت دست
سرشک خونين سترده ام
نه خضر بل چون کلاغ پير
به گرم و سرد و به سبز و زرد
گذشتن چار فصل را...
قريب سيصد شمرده ام.
روزنامه ی اعتماد.شماره ۱۵۲۸


هوای پارک مه آلود و نیمکت خالی
چقدر جای تو اینجا در این وسط خالی
هوای پارک گرفته است مثل حال کسی
که با شتاب رسیده است و نیمکت خالی
به کوچه می نگرم دستهای خوشبختی
پرند از هم و ما هیچ ما فقط خالی...
به خانه می رسم و روی میز پاشیده ست
هزار نامه ی ننوشته خط به خط خالی
دراز می کشم و باز تخت ساکت و سرد
درست مثل نامه ی برگشت خورده ات خالی