تبليغاتX
خلوت گزیده

 

 

 

پلی تکنیک.آذر85

 

 

نان از سفره و کلمه از کتاب

چراغ از خانه و شکوفه از انار

آب از پیاله و پروانه از پسین

ترانه از کودک و تبسم از لبانمان گرفته اید

با رویاهامان چه می کنید؟!

سر انجام روزی از همین روزها بر می گردیم

پرده های پوسیده ی سوال را کنار می زنیم

پنجره تا پنجره مردمان را خبر می دهیم

که آن سوی سایه سار این همه دیوار

باغی بزرگ از بلوغ بلبل و فهم آفتاب و

نم نم  ِ روشن باران باقیست.

                                سیدعلی صالحی

+ شنبه بیست و هشتم مهر 1386ساعت 0:44 ~

 

 

 

 

                   

 

 

 

اونقدر تنها بود که بازیچه ش شده بود دمپایی هایی که تکونشون می داد و با هاشون حرف می زد.

باید توی خونه زندونی می شد چون مادرش نمی تونست خنده ی بچه هایی که با دست به همدیگه نشونش می دادن و با سنگ می زدنش رو تحمل کنه, باید تنها می موند چون خانوادش دوست نداشتن بشه دلقک فامیل و با دست انداختنش تفریح کنند.

بزرگترین غصه ش این بود که بچه کوچولو ها با دیدنش گریه می کردن و بزرگتر ها می خندیدن.

خیلی دردناک بود که می فهمید با بقیه فرق داره .

 همیشه می گفت: "چرا من دیوونم؟"

 

کاش می تونست بفهمه بیماریش با دیوونگی خیلی فرق داشت...

+ دوشنبه بیست و سوم مهر 1386ساعت 22:38 ~

 

 

 

 صخره

 

 کمال این صخره ها نه از پتکی

که از نرمی رقص و ترانه ی آب

جایی که قدرت تنها نابودی می آفریند، ملایمت می تواند حجاری کند.

+ یکشنبه بیست و دوم مهر 1386ساعت 14:38 ~

+ جمعه بیستم مهر 1386ساعت 20:41 ~

پسرک گفت: " گاهی اوقات قاشق از دستم می افته."

پیرمرد گفت: "منم همینطور."

پسرک آروم نجوا کرد: " من شلوارم رو خیس می کنم."

پیرمرد خندید و گفت : " منم همینطور."

پسرک گفت: " من خیلی گریه می کنم."

پیرمرد سری تکان داد و گفت : " منم همینطور."

اما بدتر از همه این است که ، پسرک ادامه داد:

"آدم بزرگ ها به من توجه نمی کنند."

بعد پسرک گرمای دست چروکیده ای رو حس کرد."

"می فهمم چه حسی داری... ، می فهم."

         شل سیلور اشتاین

 

+ پنجشنبه نوزدهم مهر 1386ساعت 14:41 ~

گفتگوی میان راه بهتر از تماشای باران است.

باران هم که بیاید

هی خیس از خنده های دور از آدمی، می خندیم،

وقتی دستمان به آسمان برسد

دیگر دست کسی به ما نخواهد رسید.

غروب است

با آن که می ترسم

 با آ که سخت مضطربم،

باز با تو تا آخر دنیا خواهم  آمد.

                                 سید علی صالحی

+ چهارشنبه هجدهم مهر 1386ساعت 12:5 ~

 

 

+ پنجشنبه دوازدهم مهر 1386ساعت 14:59 ~

 

 

                            به شوالیه ی بی شمشیر

+ یکشنبه هشتم مهر 1386ساعت 21:37 ~

 

 

 

 

داشتن روی برگهای زرد قدم می زدن و از هوای پاییزی لذت می بردن که یه معلول ، نشسته روی صندلی ِ چرخ دار از کنارشون رد شد.دست و پاش هیچ به آدمیزاد نمی مونست.

اولی سریع چشماشو بست و گفت: " خدا یا شکرت که ما سالمیم. "

دومی سر ِشو تکون داد و گفت: " خدارو نَه شکر که اون سالم نیست."

+ جمعه ششم مهر 1386ساعت 21:5 ~

 

                                            

                             

سیب که از درخت می افتدعلامت ِ روشن چیزییست شبیه رسیدن. بروید چترهاتان را بیاورید. به زودی باران خواهد آمد، و "پادشاه فصلها پاییز"

         علی صالحی

+ سه شنبه سوم مهر 1386ساعت 22:39 ~