تبليغاتX
خلوت گزیده
 

قصه ی نوستالژی های من و خیابان پانزدهم، قصه ی تکراریِ اینجاست، قصه ی خانه ی مادربزرگی است، که همه ی کودکی های من است. کودکی هایی که گاهی، هر از گاهی پی ِ شان راه می افتادم، صاف می رفتم خیابان پانزدهم، از کنار سفارت آمریکا رد می شدم، روی پله های ِ خانه ی مادربزرگ که حالا دفتر روزنامه است می نشستم، سیگاری می کشیدم و چقـــــدر حالم عوض می شد اینجا.

اصلا برای همین خانه بود که طالقانی را دوست داشتم، برای همین خانه بود که خانه ی هنرمندان را دوست داشتم، برای همین خانه بود که خیابان پانزدهم، مسیر مشترک بیشتر ِ دُور گشتن های من بود.

حالا اما، هر بار که بیایم چشم های تو را می بینم و تن برهنه ات را که زیر آن همه ضربه له می شد و من که هیچ نمی گفتم و تو را که می بردند، و صورت خونی دختری که شبیه ما بود و از ما بود.

حالا هر بار که بیایم کمرم تیر خواهد کشید و نفسم بند خواهد آمد.

حالا خاطره ی گل چیدنمان از ساختمان ِ بازرگانی را دیگر برای کسی تعریف نخواهم کرد. حالا قصه ی خیابان پانزدهم عوض شده است.

حالا قصه ی اینجا، قصه ی سنگ هایی است که پرتاب می شدند. قصه ی آدم هایی است که زمین می خوردند. قصه ی مشت های گره کرده ایست که آزادیشان را مطالبه می کردند. و قصه ی چشم های مادر توست که چشم براهت ماندند.

+ پنجشنبه چهاردهم آبان 1388ساعت 12:4 ~

 

چهارده ساله  از خودم می پرسم آخه  حکمت ِ دنیا اومدن این بچه چی بود!

حالا تو هی بگو ناشکری نکن.

 شکر داره دیدن این همه زجری که می کشه؟

هر بار پایِ پیرهنش رو می کشه پایین که نکنه  برجستگی پوشکش پیدا باشه  ،جیگرم خون می شه.

همش حواسم هست نکنه وقت ِ در اوردن ِ شلوار خیسش، چشمم بی افته تو چشمش.

مردشور ببره ایمان و اعتقادِ تخمیتو

مردشور ببره همتون رو که می گفتین عقد دختر عمو، پسر عمو رو تو آسمونا بستن.

مردشور ببره آسمونتونو ، زمینتونو، خودتونو ...

 

+ دوشنبه سیزدهم مهر 1388ساعت 13:38 ~

 

یک روزی شبیه همین حالا بود. همین حالایی که هواش دارد کم کم بوی پاییز می گیرد، بوی خوب می گیرد، بوی باران می گیرد. حرفهامان را بقچه کردیم آمدیم توی ِ خالی ِ همین صفحه.

حالا دو سال تمام است که ما اینجاییم با حرف های نیم بندمان. اینجا هم نشد بی واهمه بنویسیم ، بی هول و هراس این گزمه های بی لباس. بی ترس ِ صاحب خانه که بیاید و اساسمان را بگذارد روی کولمان. هرچند خانه به دوشی رسم مردم اینجاست.

حالا دو سال تمام است که این قصه ی هر از گاه ماست. دوست دارم خلوت این خانه را. باشد که برقرار باشد و این قلمِ کپک زده ی ما دوباره به راه شود.

+ چهارشنبه هجدهم شهریور 1388ساعت 11:39 ~

 

حالا پای هر پنجره، مادری با چشم هایِ خیس و منتظر، چشم به راه مسافر ِ خویش است، که رفته است تا تخم سبز دموکراسی را توی خاکِ سخت ِ این سرزمین بکارد.

حالا تمام آدم های این حوالی، با چشم هایِ خیس و منتظر، چشم به راه مسافرانی هستند، که قطارشان در ناکجا آباد ِ این بی عدالتی ها بی هیچ نام و نشانی گم شده است.

و ما از روی آخرین پله ی نردبانِ همتِمان نام هاشان را فریاد خواهیم کرد و با آرزوی بازگشتشان، تمام سبزه های این سرزمین را گره خواهیم زد.

+ شنبه سیزدهم تیر 1388ساعت 15:10 ~

 

حالا نُه روز تمام است که چیزی ، اینجا توی ِ شهرمان و چیزی توی ِ دلهامان فرق کرده است. حالا نُه روز تمام است که توی ِ نگاه آدم ها چیزهای ِ تازه ای پیدا می شود. حالا از حول و حوالی ِ هر خیابانی که بگذری ، بوی ِ دود و خون می پیچد توی دماغت. آدمها دارند همین جا، جلوی ِ چشم هامان می میرند.

حرف هامان را که نگذاشتند بزنیم، فریاد شد. فریادهامان را خفه کردند، دلهامان ترکید. شهر پر از سنگ پاره شد. از پشت بام های ِ خالی، هوارها تویِ شهر ِ تاریکمان پیچید.

مردم گاهی دویدند، گاهی برای هم سپر شدند، گاهی زدند و گاهی مردند.

حالا توی شهر شلوغمان، جای آدم های بسیاریِ خالیست. آدم هایی که حرف های ما را می زدند. آدم هایی که اسم هاشان شبیه اسم های ما بود. آدم هایی که آرزوهاشان را، آرزوهامان را فریاد کرده بودند. آدم هایی که آمده بودند "آزادی"،  آزادی شان را مطالبه کنند.

حالا بغض ِ سنگینی توی ِ گلوی آدم هاست. بغضی که می ترکد و می ترکاند.

تهران آرام ندارد.

+ یکشنبه سی و یکم خرداد 1388ساعت 19:57 ~

شب است و چهره میهن سیاهه
نشستن در سیاهی ها گناهه
تفنگم را بده تا ره بجویم
که هرکه عاشقه پایش به راهه
برادر بی قراره
برادر شعله واره
برادر دشت سینه ش لاله زاره
شب و دریای خوف انگیز و توفان
من و اندیشه های پاک پویان
برایم خلعت و خنجر بیاور
که خون می بارد از دل های سوزان
برادر نوجوونه
برادر غرق خونه
برادر کاکلش آتشفشونه
تو که با عاشقان درد آشنایی
تو که همرزم و هم زنجیر مایی
ببین خون عزیزان را به دیوار
بزن شیپور صبح روشنایی
برادر بی قراره
برادر نوجوونه
برادر شعله واره
برادر غرق خونه
برادر کاکلش آتشفشونه

+ دوشنبه بیست و پنجم خرداد 1388ساعت 20:55 ~

 

گاهی اوقات لازم است بروی یک سمت و سویی، کمی از خودت را بالا بیاوری

گاهی که کار از زست ِ سبز و آب ِ سرد و نوافن های گاه و بی گاه می گذرد

گاهی که چیزی حول و حوالی ِ برآمدگی گلوت سفت می شود

گاهی که دلت باران می خواهد و بارانی نیست

گاهی که دلت تلخ ترین قهوه ی دنیا را می خواهد و بوی چای دارچینی هی حالت را به هم می زند

گاهی که دلت نمی خواهد صدای ِ خودت را بشنوی و هی یکی که صداش انگار صدای ِ خود توست، توی سرت اراجیف ردیف می کند

گاهی لازم است بروی  یک سمت و سویی، کمی از خودت را بالا بیاوری

حتا اگر لازم باشد انگشتت را تا ته فرو کنی توی حلقت

شاید کمی سبک شدی

گاهی لازم است...

+ یکشنبه سوم خرداد 1388ساعت 0:37 ~

 

دختر اگر باشد،ده - دوازده سال زحمتش را می کشی  بعد دارو ندارت را طبق می کنی می فرستیش خانه ی یک سیبیل از بنا گوش دررفته ای بدتر از آقاش، خودت اینجا زانوی غم بقل می کنی که نکند پلوی بچه ام ته بگیرد مادر شوهر لیچار بارش کند. نکند مرتیکه دست روی بچه ام بلند کند. نکند چه ُ چهُ چه.

پسر اگر باشد که واویلاست. یا باید خسارت شیشه شکسته ی مردم را بدهی یا هر روز  یک جای لباسش را وصله کنی. خیلی هنر کند پنج کلاس درس بخواند، بعد بفرستیش پیش یک پدر آمرزیده ای شاگردی. تا از اجباری برگردد یک سیر هم گوشت به تنت نمانده. هنوز پشت لبش سبز نشده هم  باید چادر چاقچور کنی بروی خواستگاری. صد تا نه بشنوی تا یک بله بگیری. بعد پسره می رود سر  زن و زندگی اش پشت سرش را هم نگاه نمی کند.شادیش مال خودشان است غم و غصه شان مال تو.

حالا هی بنشین اینجا آه و ناله کن، هر کوفت و زهرماری هم که هر که گفت، بده به خوردِ این شوهر بیچاره ات ، بلکم این اجاق ِ کورَت بشود ماشین جوجه کشی.

یک شیر پاک خورده ای پیدا نمی شود بگوید این هفت تا طوله که ما پس انداختیم چه گُلی به سرمان زدند که مال تو به سرت بزند.

+ شنبه بیست و ششم اردیبهشت 1388ساعت 11:56 ~