X
تبلیغات
خلوت گزیده


دلمان خوش بود به همین چند تا گنجشکی که دم طلوع بلوا راه می انداختند تویِ دل درخت لبِ جویِ کوچه؛ همان که شاخه ی رو به حیاطش بعد از برف پارسال دیگر سبز نشد.

یک خط پیدا دارد طلوع های این تراس از سیاهی کامل که می گذرد همان جا که گنجشکها تک تک شروع می کنند، یعد توی گرگ و میشِ طوسیِ هوا گاهی از دورترها صدای ماشینی و هی رقیق تر می شود انگار، سرماش دوست داشتنی است.

و بعد خیلی زود و نامنتظر، زرد آبی میشود آسمان، کوچه پر می شود از صدای بچه مدرسه ای ها و ماشین هایی که گنجشکهام را فراری داده اند.

و تمام...

خلوت دوست داشتنی با آن حس بلاتکلیفِ رخوت اش که تمام شد یعنی روز آغاز شده است و اگر از اهالی ِ غروب و طلوع باشی روز هیچ اتفاق خوشایندی نیست.

سیگار آخرت را پرت می کنی تویِ ظرفشویی. صدای جیریزش یعنی وقت تمام. ته قهوه تان را سر بکشید، شال و کلاه کنید بروید دنبال زندگیتان.

هیچ شیر پاک خورده ایی هم پیدا نمی شود حالی ِ این دنیا کند زندگی برای تو همان چند لحظه رهایی ِ دمِ طلوع بود...


+ شنبه بیست و یکم بهمن 1391ساعت 13:38 ~

 

ساعت دیواری هم فهمید حس غریب رفتن را.

بعد از کوچ درخت ها بود که جایی پیش از سه بعد از ظهر از کار افتاد.

فرشته ی ماهی به دست میان حوض تنها مانده

پرنده ها حیاط بی درخت را دوست ندارند

و گربه ها فرشته ها را

کبریت می کشم و دود می شوم میان پک های نامنظمی که به هیچ صراطی مستقیم نمی شوند

تن عریان چای، ورم میکند توی داغی استکان و ریشه می دهد در سرتاسر زلالی آب

من مرثیه نویس خانه هایی هستم که خاطره می شوند

مرثیه نویس درخت هایی که پنهانی، زیر آفتابِ بی جان زمستان اره می شوند

و هیچ کس حواسش به خرمالوی روی شاخه نیست

اندکی صدای تبر آمد، و بعد بوی هیزم و کارگران افغانی باغچه ها را صاف می کردند.

آهای آقایی که چک های پر از صفر می نویسی، تو چه می فهمی من عصر همین پنجشنبه، زیر همین درخت قرمزی که حتی برگ هاش را ندیدی، چه زندگی ها کرده ام.

تو چه می فهمی زیر این سقف ها که فرو می ریزیشان، چقدر قصه بر من و اهالی دیگر این خانه گذشته.

حرمت داشت سکوت این خانه؛ تو شکستیش.

تو خانه ی من، آشیانه ی  آن همه پرنده که دوستِ ارزن ها بودند، آشیانه ی آن دو کلاغ را که اهلیِ همین حوالی بودند و پنگاه گربه ها را که از اهالی این خانه بودند، ویران کردی.

هوای خانه پس است و صندلی رو به پاییز ِ توی ِ قاب تلو تلو می خورد؛ شاید لحظه ایی قاب خالی پنجره را فراموش کند.

پشت می کنم به پنجره و هیچ ِ بزرگ در تمام ِ خانه جاری می شود...

+ سه شنبه بیست و نهم آذر 1390ساعت 0:43 ~

□ 

     از آن پنجم دیماه ِبم دو روز گذشته بود که تلویزیون برای جلب کمک های مردمی به زلزله زدگان تیزری پخش کرد که یک خانم میانسال با روپوش و مقنعه ی سیاهِ خاکی شبیه معلم ها رو به گزارشگر لبخند بغض دار می زد و

." می گفت: " وقتی رودبار زلزله آمده بود ما با خرماي بم زنده ماندیم

بعد، سازی که علیزاده برای زلزله ی رودبار نواخته بود* روی تصاویر خانه های ویران پخش می شد و جمله ی آخر  خانم اکو می شد؛

:یک بار. دوبار. سه بار

.ما با خرماي بم زنده ماندیم

با خرمای بم زنده ماندیم

...با خرمای بم

 

نمی دانم اثر بغض بلاتکلیف آن خانم بود یا زخمه های زخمی علیزاده که  فردای  پخش آن آگهی، تعداد آدم هایی که بی خوف پس لرزه ها برای اعزام به بم ثبت نام کردند چند اتوبوس بیشتر شد

 

. يك بار سر سراشیبی زغالْ چال علیزاده را ديدم

 

آقا! آن ایام عسرتي که موج ِسنگینْ گذر بی شوقی و تعلیق نفس بُرمان کرده بود ؛"

"ما با ساز تو  تاب آوردیم...با ساز تو

 

.توی دلم گفتم. خوف کردم از چهره ی بی حالت و تند خویی معروفش. سلام هم نکردم حتی

 

به كارگر افغانی ایستگاه اشاره کردم آمد. دوتومن گذاشتم کف دستش

.گفتم اين کاغذ را بده به آن آقا که دست هاش را گره کرده پشت کمرش  می رود بالا

 

 نه لازم نیست! سواد داري؟

.داشت

! پس اين كه اينجا نوشتم را داد بزن و بخوان -

 

.و به تاخت سراشیبی عبوس را سُریدم پایین

 

 

". ورِ سفید پاکت آدامس نوشته بودم: "ما بی پدری ِ غروب جمعه را با ساز علیزاده تاب می آوریم

گفتم لابد صداي پسرك اكو مي شود در كوه

: يك بار دوبار سه بار

 

با ساز علیزاده تاب مي آوريم

با ساز عليزاده

...ساز علیزاده

 

 

--------------------------------------------------------------------

آلبوم "آوای مهر"- حسین علیزاده -  1370*

 

 

:قطعه ی عمق فاجعه از آوای مهر را از اینجا دریافت کنید 

http://www.4shared.com/audio/tIM-hpeL/10_Depth_of_Catastrophe.html

 

 

+ دوشنبه دوم آبان 1390ساعت 22:48 ~


چشمه گفت که خواهد جوشید

آب گفت که خواهد خروشید

درخت گفت که شکوفه خواهد داد

شکوفه گفت که بار خواهد آورد

تابستان گفت که به پیشواز پاییز خواهد رفت

پاییز گفت که زیباترین رنگین کمانش را خواهد بخشید

زمستان گفت که قصه خواهد آورد

قصه گفت که شاه پریان را خواهد آورد

شاه پریان گفت که به دروغ رختی تازه خواهد پوشاند

آسمان گفت که خواهد بارید

و زمین گفت که مرا خواهد بلعید


---

پرویز رجبی، دیوار نوشت ها. سرانجام

عنوان بر گرفته از شعر "ساعت کار می کند"، شهرام شیدایی

+ دوشنبه یازدهم مهر 1390ساعت 16:58 ~

 

یک-  تا این لحظه هیچ پیش نیامده بود که شروع کننده ی کاری، من باشم

حتی نفردوم و دنباله رو نیز نبوده ام

همیشه  یک گوشه ای در سایه، ماست خود را خوردم و

زندگی کُند و بی نوسانم را به نظاره نشسته ام

اما این دیگر فرق می کند.نمی دانم از کبرِسن و کم حصلگی ناشی از آن است یا افزایش احترام به خویشتن؛ اما دیگر نمی خواهم و نمی توانم به خاطر حفظ آرامش جاری و خوش آمد اطرافیان

تن به کاری دهم که این همه نمی خواهمش

 

:دو- این روزها که تمام شود؛همه ی انرژیهای نداشته ام را بسیج خواه کرد برای کلید زدنِ این پروژه

."کمپین حذف دید و بازدید و بازدید و بازدیدهای اجباری از مراسم آئینی نوروز"

.منافعم ایجاب می کند. منافع درونگرایانه ام ایجاب می کند موسس این کمپین باشم

 

 

سه- اساسنامه اش را این گونه اگر آغاز کنم چه طور است؟

.در "مهمانی های طولانی غمناک"، هستند آدم هایی که ته نشین می شوند

.همان ها که به قدر کفایت انرژی برای بیرون از خود ندارند

،در مهمانی های طولانی غمناکِ مداوم، هستند آدمهایی که  مثل ماشین ِبنزین تمام کرده

..."به پت پت می افتند. تمام می شوند

 

 

چهار-  آخر از این غم انگیزتر هم می شود؟

"بهار آمد و شمشادها جوان شده اند/پرندگار مهاجر فلان فلان شده اند"

ملودی اینقدر یخ و کلیشه ای و تخمی آخر؟ همان سال ها هم غصه به دل آدم هوار می شد با شنیدن این ترانه ی بیژن خاوری

 

 

پنج- این که یک سال یکی را نبینی و در هفت روز اول نوروزهجده بار مجبور شوی کنارش تخمه بشکنی آدم را دق می دهد

شنیدن مداوم حرف های تکراری از آدم هایی که خیلی زود "مارک آل از رید" می شوند حال گیریِ حقی ست به حضرت عبّاس؛خاصه اگر این جماعتِ کاسه ی آجیل به دست اصرار داشته باشند در عرض پنج دقیقه کل فعالیت های سال گذشته ات را برایشان بریزی روی دایره و تو که هیچ برنامه ای نداشتی و نداری ونمی خواهی هیچ کاری کنی

.لال مونی بگیری در جواب

یا حرف های پرکننده ی عریضه از این دست که چرا زن نمی گیری و درست را ادامه نمی دهی و تو از نگاه مضطرب پدر که منتظر پاسخ توست شرم کنی و نگویی گورپدر ادامه ی تحصیل و حیاء مانع شود همانجا در جمع بشاشی به این لایف استایل کلاسیکِ درس بخوان- مدرک بگیر- کارکن- ازدواج کن- بچه بزا و بازنشست شو و بعد بمیر

 

!خدایا مرگ مرا نزدیک کن

 

 

:شش-بدتر از اینها می خواهی

چه خبر؟ چه خبر؟ چه خبرهایی که اگر خبری نباشد، نوبه ی اول و دوم به لبخند و "سلامتی گفتن" رفع و رجوع می­شود و از سه بار که بیشتر شد میل مبهمی جمله ی "دسته تبر به ماتحت آدم بی خبر" را تا پشت لوزه ها و زبان­کوچکت بالا میاورد آن قدر که مجبور شوی با یک قلپ چای دارجیلینگِ هِل تپانده بفرستیش پایین

 

 

هفت- والله که چهارده روز استراحت مطلق لازم دارد درمان تخریبی که به جان آدم وارد می کند این صف مهمان های گیر کرده توی هم در راه پله های شمایی که پدرت بزرگ خاندان است و همه همین یک روز مسابقه دارند زودتر تلکیفشان را رفع کنند و بعد صدای تمام نشدنی کاسه و بشقاب های کریستال و بوی ادکلن های گرم و شیرین و چخ چخ شکستن تخمه ژاپنی و تق تق پاشنه ی کفش ها و خنده های رگباری و دودا دودا دود سیگارها

و رینگ تُن های پرت و پلای موبایل ها و نور کور کننده ی لوسترها و خش خش به هم کشیده شدن پاچه ی شلوارهای جین  نو و بایرامیز موبارک های بی تنوع و بی خلاقیت و همه با یک رنگ و یک آهنگ و یک لبخند سی و دو دندانی

 

 

هشت-  رفقا اگر وعده بگیرند و نروی؛ می گویند خودش را چس کرده؛ به درک

فامیل اگر دوره ای بگیرند و نباشی، می گویند طفلک مردم گریز است، خجالتی ست و پدر بیچاره دست و پا می زند تعبیر آبرومندانه تری از انزوا ارائه دهد

"! و مثلا به جاش بگوید" بچه هادرونگراهستند

 

 

نُه- در اساسنامه خواهم نوشت بعضی آدم ها هستند که در مهمانی های شلوغ ِ مکرر مثل یک موشِ گیر افتاده در یک چارچوب بسته ی ناامن

.به درودیوار می زنند که برگردند توی سوراخ تاریک خود

،من یکی از همان موش های ایکبیری مردم گریزم که بعد از هر مراسم فرسایشی نوروز

.دلم می خواهد تا اطلاع بعدی شب باشد، سکوت باشد و کویر و تنهایی اش

.به معده ی نهنگی که یونس سلام الله 3 روز توش نشسته بود قسم سوخت روحم تمام می شود

نیاز دارم چند روزی کرکره را پایین بکشم و در تاریکی به سقف زل بزنم

 

 

ده-  منشور کمپین را که تنظیم کردم ؛ برای امضا گرفتن درِ خانه ی تک تک شما می آیم. یک میلیون امضاء که جمع شد، به مبارکی این پیروزی، یک مهمانی یک میلیونیِ طولانی برپا می کنیم با آجیل و شیرینی و میوه وماکولات و مشروباتِ حق و با این آهنگ منصور،بری باخ،همگی لزگی می رقصیم

  

 

    فروردین هزار و سیصد و همیشه

-----------------------------------------

پس­نوشت:

ینی از همین الان اضطراب نوروز نودویکو دارم

خداوندا یه سیل بفرست بیاد من یکی رو ببره جایی در سواحل غربی جزایر سیچیل بندازه کناره یه نهنگ سیاه پوست سال دیگه عید اینجا نباشم

باشه؟

 

 

 

+ جمعه بیست و ششم فروردین 1390ساعت 16:31 ~


یک...دو... سه

یک...دو... سه

یک...دو... سه

نمی­دانم به­خاطر ریتم سه­ضربی­اش است یا صدای خسته­ی پروانه و ارکستری که بوی خاک می­دهد؛ یا اصلاً برای خنکای تاریک اتاقی­ که اول بار  ترانه را آنجا شنیدم؛

اما همینکه نوازنده­ی پیر آرشه به دست می­گیرد، یک مُشت تصویر می­ریزد توی کاسه­ی سر آدم.

 

"کافه­ای با بوی چوب نم کشیده و صندلی­های غژغژی لهستانی و مردانی با کت و شلوار تیره و چرک که سیگار به دست، به پیک مشروبشان زل زده­اند یا به زن آوازخوانی لبخند می­زنند که بی اعتنا به آن مِه غلیظ و چسبنده­ی فضا و صدای پیک­هایی که به سلامتی او به هم می­خورند؛ چشم­هاش را بسته، از "شب­های طهران" می­خواند.

با سرانگشت ضرب گرفته­ای روی میز

یک...دو... سه

یک...دو... سه

یک...دو... سه

"ای که چو من بی- دا- ری/مستی خود یا- دآ- ری...

منتظری...

 منتظری..."

انگشت­هات معلق می­ماند روی هوا؛ تا آنجا که زن صدایش را پایین بیاورد و با آن غم کهنه­ای که نشسته روی حنجره­اش ادامه دهد "منتظری روز- آ – ید"...

باز هم انگشت­ها جا می­ماند از ریتم. گیر می­کنی توی پیچِ غلتی که پروانه به "حال" داده."عاشق در همه حال" ... عاشق در همه حال چی؟

صدایش ته نشین می­شود  توی غبار توتون­های بی­اسانس.انگار دارد لب می­زند .

دیگر صدا را نمی­شنوی. نه تو، نه آن مرد میانسال با بند شلوار خاکستری و کلاه انگلیسی که از پشت میزش بلند شده، زیر لب چیزی می­خواند و با خودش والس می­رقصد.

با این سبیل­های بی­حال که رو به پایین افتاده، شبیه آدمهایی­ست که تنها دستاوردشان از دست دادن بوده.

باقی فکر می­کنند او مست است و تو می ­دانی در مستی نمی­شود به این خوبی والس رقصید.

مرد، معشوقه­ی خیالی را در آغوش گرفته و دور میزها چرخ می­زند.

"منتظری روز- آ-ید/عقده­ی دل بگ- شا- ید/این شبِ غم- یا- بد- پایان"

درست همینجا بود که از ریتم افتاد.

ی­ی­ی­ک  -  دووو – س­س­س­سه

کش می­آید پاهایش. کشیده می­شود روی کاشی­های سفید با رگه­های سبز و قهوه­ای کف کافه. چرخ چرخ می­زند و با صدای زنگ­زده­اش می­خواند: این شب غم...این شب غم

دلشوره می­گیری نکند یادش برود باقی شعر را.

حواس مرد اما به معشوقه­ی خیالی اش است که با هر چرخ بزرگ­تر می­شود انگار. آنقدر که دیگر توی آغوش­اش جا نمی­گیرد. انگار رها شده؛ رفته.

 

لولای شکسته­ی در ناله­ای می­کند و باد، دو لنگه­ی در کافه را، آرام ، به هم جفت می­کند."

---------------------------------------------------------------

پس­نوشت:

  • این پروانه همانی­ست که برای اولین بار" مراببوس" را خواند

 

* ترانه را "کریم فکور سروده" و "مجید وفادار" همسر پروانه آهنگش را ساخته.

"شبهای طهران" را با صدای پروانه از اینجا بشنوید: http://www.4shared.com/audio/yKhErqDd/Shabhaye_Tehran.htm

 

      * پری ملکی، خواننده و مدرس آواز شبهای تهران را بازخوانی کرده. اجرای پری ملکی را می­شود از اینجا دانلود کرد: http://www.4shared.com/audio/4PBSiVHU/pari_maleki_shabhaye_tehran.htm

 

* متن شعر از اینجا: http://listenpersian.com/?p=25272

* درباره­ی "شبهای طهران":http://www.iranold.net/Singer/Parvaneh/Parvaneh-Shabhai%20Tehran.htm

* ویدئویی در فیس بوک مربوط به پخش رادیویی این اثر:

http://www.facebook.com/video/video.php?v=1158751025830

 

 

+ شنبه سیزدهم فروردین 1390ساعت 0:39 ~


تریاک گران شده(نقطه)

اعصاب ِ پدر سگی­ست.

شبِ عیدی هر روز خانه را می­تکانـد دست­ تنها.

من، دست راست پدر بودم که شکستم.

تو را گمان می­کردم از روزی که رفتی رستی.

برای تعطیلات در هر خراب­شده­ای که هستی بمان.

خانه دل آشوبه دارد.

نوروز را به حرمت و آغوشِ پذیرای صاحب و بزرگ ِخانه به دیده بوسی می­روند.

برنگرد، که قبای پدریِ این خانه به برِ سر سلسله­ی سگسانان است.

 

  

+ شنبه چهاردهم اسفند 1389ساعت 12:12 ~

 

نه فقط به خاطر این­که تا زانو فرو می کندَت در گِلِ گذشته و دیگر چاره­ای نداری جز چنگ زدن به هر آنچه مدتهاست تمام شده.

نوستالژی گـُه است ناتانائیل، به خاطر اشک­های امروز عصر تو که در گزشِ سوز بی پیر این دی­ماه نزدیک بود قندیل ببندد روی گونه­هات

همه­ی عمر دل نگران بودی مبادا از وسط ِخانه­ی خاطره­هات اتوبان رد کنند.

غروب هر جمعه میرفتی می­نشستی پای پله­هاش، مرور می­کردی تک تک خاطره­های کپک زده­ی کودکی را که چی؟
که مثلا پاسبانِ پانصد و هفتاد متر از جغرافیای ذهنت باشی که نرود زیر بولدوزر؟
دستهات را از روی صورتت بردار ناتی. نگاه کن!

این خانه هم تمام شد و رفت زیر خاک ،مثل صاحبش که حالا بیست و یک سال تمام است چسبیده به خاک.

اصلا تو چه فرقی داری با آقا جان ِخدابیامرز که این­طور چسبیده­ای به مشتی آجر و چند تخته سنگ و ریشه­های از خاک بیرون زده­ی درختان کاج خیابان پانزدهم؟
بلند شو برویم ناتانائیل تا سرکارگر این بنّاها شکیبایی­ش به آخر نرسیده.

خوب همه­ی آدم­ها یک جایی به دنیا می­آیند، یک مشت همبازی دارند احتمالاً و یک سری خاطره از بچگی­هاشان.

کجای این خاطرات جلبک بسته این­همه قیمتی­ست که این­طور دست می­کشی روی آوار نمور خانه­ی کودکی­هات؟

گیریم این تکه مرمر شکسته مال همان حفاظ ِ پله­ها باشد که تو و پی­یِر خُله، سال­ها کون خیز از طبقه­ی دوم سُریده بودید رویش تا پایین پاگرد راهرو.

بلند شو برویم.

اصلاً بیا این اخلاق گُهمان را بریزیم دور ناتی. مگر ما چه گذشته­ی درخشانی داشتیم که حالا این­طور عزادار از دست رفتن سمبلش هستی؟
میدانی ناتی؟ این حسّ ِ بوی نا گرفته­ی نوستالژی، بد جوری زنجیرمان کرده به عهد قدیم.

نمی­بینی؟
نمی­گذارد یک قدم جلو برویم. هیچ حواست هست؟ میروی نصف حقوقت را می­دهی یک اتو زغالی گندیده می­خری که چی را برایت زنده کند آخر؟

خاطره­ی آن عصر نکبتی که موکت راهرو آقاجان را سوزاندیم و از ترس ِدودی که فضا را گرفته بودیم اتو را همانطور رها کردیم و سگ­دو زدیم تا آن زیر زمین تاریک که پر بود از صدای موش و مارهای داستان­های خاله؟

باز خدا رحم کرده بیماری نوستول تِـرِکانی من به غلظت تو نیست.

و اِلاّ با هزار کیلومتر فاصله ازخاکی که اسمش را گذاشته­اند خانه، بازهم به شنیدن نوای "آستان جانان" باید  در به در می­شدیم و آنجا که می­خواند "سینه مالامال درد است" هی با کف دست می­کوبیدیم  روی پیشانی  و سر تکان می­دادیم وعین غربتی­ها بغض می­کردیم که چی؟ که یاد خانه کرده­ایم مثلاً؟

حالا گیریم والده­ی محمدرضا بارِ شکمش را در خاک همان گورستانی زمین نمی­گذاشت که ننه­مان ما را؛ اسباب زنجیر شدن به چیزی  مثل گذشته، فراوان است ناتی.

 عینهو آن رفیقمان که  با صدای طرب انگیز و ریتم شش­وهشت باقلاما هم به چنان هق هقی می­افتاد که می­گفتی مجلس عزای مادرش است.طرف هوم سیک شده بود و این حرف­ها.

بلند شو ناتی!

نگذار بازهم هزار صفحه خاطره و آلبوم عکس را خِرکِش کنیم دنبالمان که هر کجای دنیا رفتیم همین گهی باشیم که اینجا بودیم.

میدانی ناتانائیل؟

من پیش از تو از خراب شدن خانه­ی خیابان پانزدهم خبر داشتم. می­خواهی بدانی چه کردم؟

دیگر وقتش بود. یک کیسه­ی زباله­ی مشکی برداشتم رفتم سراغ ِ "گنجه" هر چیز بدرد نخوری که فقط بار بود روی عاطفه­ام ریختم توی کیسه.

از شیشه­ی خالی ادکلونِ  جادور که عباس از پاریس سوغات آورده بود تا پوست آدمس موزی بعد ازاولین سیگار با پری­سیما و آن نِی ِنوشابه­ی لوله شده که در اولین دعوام با تریسین از خشم دور انگشتانم پیچیده بودم در کافه کا و پاکت خالی سوپ آماده­ای که فروغ جان هفت سال پیش که هر دومان سرماخورده بودیم برایمان آورد و همه­ی کارت­های صدآفرین مدرسه و شکلات گندیده­ای که اولین هنرجو برایم از دبی آورده بود پنج سال پیش وبرگه­های احضار اولیایی که هرگز به دست اولیا نرسید و اوووه، هزار آت و آشغال دیگر که عین یک موش ترسو از تمام شدن آذوقه­ی مثلاً عاطفی دور خودم جمع کرده بودم. شاید هم آن خنزر پنزرها مُهرو نشان و سند بودند  که آری روزی یک نفری نگران گلو درد ما بوده و کسی دوستمان داشته و چه.

همه را ناتی همه را که بیست و پنج سال تمام بقچه پیچ کرده بودم دردولابچه­ی دلم، ریختم توی آن کیسه­ی پلاستیکی سیاه.

دیشب که رفتگر شیفت شب آمد، همان که با صدای خش خش جاروی نیمه شبش هم دلت غنج می­رود؛ رفتم پایین، صداش کردم، یک اسکناس پنج تومانی گذاشتم کف دستش و کیسه­ را انگار که جنازه­ی بچه­ی سقط شده­ام توش است؛ دادم بِـبَرد.

باید رها می­شدم از "سبکی تحمل ناپذیر" بار این گذشته ناتی. می­فهمی؟

نمی­دانم چه اهمیتی داشت اما از رفتگر اسمش را پرسیدم. چه فرقی می­کرد اصغر باشد یا حسین یا  جمعه، اما اسمش یوسف بود.

می­خواستم رفتنش را ببینم. سایه­ی لرزان یوسف رفتگر هنوز از سر کوچه پیدا بود. حکماً در خلوتی ِ این نیمه شب اگر صداش بزنم، صدام را می شنود و بر می­گردد.

نمیدانی چه خراشی می­داد دلم را تک تک ثانیه هایی که در تاریکی کوچه رفتن آقا یوسف را تماشا می­کردم.

نمیدانی چه دقایق پر تردیدی بود حد فاصلی که درِ خانه تا سر کوچه و ماشین شهرداری را طی کرد یوسف.

اما ؛ آخر همه چیز تمام می­شود ناتی. باید تمام شود. مثل همین چهار تار ِموی لاجونِ فرق سر ِمن که بالاخره عمرش سر می­رسد.

مثل روزهایی که تو می­توانستی توی مستراح خودت رابا آب یخ بشوری و حالا نمی­توانی.

مثل کلاس یوگامان که با رفتن معلم تمام شد برایمان.

 نمی­بینی اگر طناب نوستالژی گیر پاهامان نبود، آدم­وار می­رفتیم سر ِ یک کلاس دیگر؟
تن و جانمان خشک شده بود از سکون اما دستمان نمی­رفت زنگ جایی دیگر و مکتبی دیگر را بزنیم چرا که تنها او، معلم پیشینمان، آنجا که درازکِش، همه­ی بار تن و روحمان را به زمین می­سپاردیم، ضبط و موسیقی آرام مدیتیشن را قطع می­کرد، می­گفت چشم­هامان را ببندیم و شروع می­کرد به خواندن. برایمان آواز ِ اصفهان می­خواند و ما چرخ می­زدیم در آبی ِ کاشی­های مسجد شاه  و لَخت و بی­هوش می­شدیم از جادوی چکاوک غمگینِ گلویش.

تمام شد ناتی جان. معلممان رفت، مهاجرت کرد و حالا لابد دارد با بچه­هایش یک گوشه­ای در سواحل سیچیل ریلکس می­کند.

به جانِ ناتی اگر یک بار دیگر بخوانی "رفیقانم سفر کردند هر یاری به اقصایی" آنهم در کُردی بیات، سرم را می پُکانم.

دِ آخر آدم حسابی! بهـِل کن این خارِ مغیلانی را که می­گویی  پاگیرت شده.

تمام می­شود روزهای خوب و بد ناتی. تمام می­شوند کارها، مکان­ها، آدم­ها.

خانه­ی خراب شده، مثل آدم ِرفته نیست که نمک بریزی توی کفشش  که برگردد.

خانه­ی آوار شده، مثل رفیقِ مهاجر نیست که آب بریزی پشت سرش، شاید برگردد.

خانه­ی مخروبه تمام شده دیگر.

بلند شو برویم.

بعد از این، هر گاه از خیابان پانزدهم گذشتی؛ یک ترمُزَک کفایت می­کند برای مرور و پاسداشت ِ شصت سال خاطره.

بعد؛ دستی را بخوابان، دنده را یک کن، پدال گاز را فشار بده و از کوچه ی خاطره­ها ، برای همیشه برو بیرون.

نوشتهء هانیه

+ دوشنبه بیستم دی 1389ساعت 22:33 ~