تبليغاتX
خلوت گزیده
 

حالا پای هر پنجره، مادری با چشم هایِ خیس و منتظر، چشم به راه مسافر ِ خویش است، که رفته است تا تخم سبز دموکراسی را توی خاکِ سخت ِ این سرزمین بکارد.

حالا تمام آدم های این حوالی، با چشم هایِ خیس و منتظر، چشم به راه مسافرانی هستند، که قطارشان در ناکجا آباد ِ این بی عدالتی ها بی هیچ نام و نشانی گم شده است.

و ما از روی آخرین پله ی نردبانِ همتِمان نام هاشان را فریاد خواهیم کرد و با آرزوی بازگشتشان، تمام سبزه های این سرزمین را گره خواهیم زد.

+ شنبه سیزدهم تیر 1388ساعت 15:10 ~

 

حالا نُه روز تمام است که چیزی ، اینجا توی ِ شهرمان و چیزی توی ِ دلهامان فرق کرده است. حالا نُه روز تمام است که توی ِ نگاه آدم ها چیزهای ِ تازه ای پیدا می شود. حالا از حول و حوالی ِ هر خیابانی که بگذری ، بوی ِ دود و خون می پیچد توی دماغت. آدمها دارند همین جا، جلوی ِ چشم هامان می میرند.

حرف هامان را که نگذاشتند بزنیم، فریاد شد. فریادهامان را خفه کردند، دلهامان ترکید. شهر پر از سنگ پاره شد. از پشت بام های ِ خالی، هوارها تویِ شهر ِ تاریکمان پیچید.

مردم گاهی دویدند، گاهی برای هم سپر شدند، گاهی زدند و گاهی مردند.

حالا توی شهر شلوغمان، جای آدم های بسیاریِ خالیست. آدم هایی که حرف های ما را می زدند. آدم هایی که اسم هاشان شبیه اسم های ما بود. آدم هایی که آرزوهاشان را، آرزوهامان را فریاد کرده بودند. آدم هایی که آمده بودند "آزادی"،  آزادی شان را مطالبه کنند.

حالا بغض ِ سنگینی توی ِ گلوی آدم هاست. بغضی که می ترکد و می ترکاند.

تهران آرام ندارد.

+ یکشنبه سی و یکم خرداد 1388ساعت 19:57 ~

شب است و چهره میهن سیاهه
نشستن در سیاهی ها گناهه
تفنگم را بده تا ره بجویم
که هرکه عاشقه پایش به راهه
برادر بی قراره
برادر شعله واره
برادر دشت سینه ش لاله زاره
شب و دریای خوف انگیز و توفان
من و اندیشه های پاک پویان
برایم خلعت و خنجر بیاور
که خون می بارد از دل های سوزان
برادر نوجوونه
برادر غرق خونه
برادر کاکلش آتشفشونه
تو که با عاشقان درد آشنایی
تو که همرزم و هم زنجیر مایی
ببین خون عزیزان را به دیوار
بزن شیپور صبح روشنایی
برادر بی قراره
برادر نوجوونه
برادر شعله واره
برادر غرق خونه
برادر کاکلش آتشفشونه

+ دوشنبه بیست و پنجم خرداد 1388ساعت 20:55 ~

 

گاهی اوقات لازم است بروی یک سمت و سویی، کمی از خودت را بالا بیاوری

گاهی که کار از زست ِ سبز و آب ِ سرد و نوافن های گاه و بی گاه می گذرد

گاهی که چیزی حول و حوالی ِ برآمدگی گلوت سفت می شود

گاهی که دلت باران می خواهد و بارانی نیست

گاهی که دلت تلخ ترین قهوه ی دنیا را می خواهد و بوی چای دارچینی هی حالت را به هم می زند

گاهی که دلت نمی خواهد صدای ِ خودت را بشنوی و هی یکی که صداش انگار صدای ِ خود توست، توی سرت اراجیف ردیف می کند

گاهی لازم است بروی  یک سمت و سویی، کمی از خودت را بالا بیاوری

حتا اگر لازم باشد انگشتت را تا ته فرو کنی توی حلقت

شاید کمی سبک شدی

گاهی لازم است...

+ یکشنبه سوم خرداد 1388ساعت 0:37 ~

 

دختر اگر باشد،ده - دوازده سال زحمتش را می کشی  بعد دارو ندارت را طبق می کنی می فرستیش خانه ی یک سیبیل از بنا گوش دررفته ای بدتر از آقاش، خودت اینجا زانوی غم بقل می کنی که نکند پلوی بچه ام ته بگیرد مادر شوهر لیچار بارش کند. نکند مرتیکه دست روی بچه ام بلند کند. نکند چه ُ چهُ چه.

پسر اگر باشد که واویلاست. یا باید خسارت شیشه شکسته ی مردم را بدهی یا هر روز  یک جای لباسش را وصله کنی. خیلی هنر کند پنج کلاس درس بخواند، بعد بفرستیش پیش یک پدر آمرزیده ای شاگردی. تا از اجباری برگردد یک سیر هم گوشت به تنت نمانده. هنوز پشت لبش سبز نشده هم  باید چادر چاقچور کنی بروی خواستگاری. صد تا نه بشنوی تا یک بله بگیری. بعد پسره می رود سر  زن و زندگی اش پشت سرش را هم نگاه نمی کند.شادیش مال خودشان است غم و غصه شان مال تو.

حالا هی بنشین اینجا آه و ناله کن، هر کوفت و زهرماری هم که هر که گفت، بده به خوردِ این شوهر بیچاره ات ، بلکم این اجاق ِ کورَت بشود ماشین جوجه کشی.

یک شیر پاک خورده ای پیدا نمی شود بگوید این هفت تا طوله که ما پس انداختیم چه گُلی به سرمان زدند که مال تو به سرت بزند.

+ شنبه بیست و ششم اردیبهشت 1388ساعت 11:56 ~

 

حیات/خلوت گزیده 

باران بیاید و میل ِ غریب نوشتن و تو نباشی

صبح ابری ِ چهارشنبه ای از اردیبهشت باشد و کلاس ِ درسی تخصصی و نیمکت های چوبی ِ خیس ِ سبز و تو نباشی
طعم گس ِ سیگار بهمن ، پشت حیاط دانشکده و چای دَم نکشیدهء دَم ِ صبح در لیوان های یکبار مصرف ِ پنجاه تومانی و " سلام استاد" ی و دست بر سینه نهادن ِ  دکتر فرقانی و " بوی تُخم ِ گشنیز کوبیده و کهنگی ِ اطاق ِساعد مراغه ای "  که با ورود استاد، به کلاس میریزد و ... غیبت داری جناب! بیش از حد ِ مُجاز غیبت داری. عین ِ خیالت هم نیست انگار
                                                               * * *
.کاش این هوا؛ این حوالی ، هیچوقت آفتابی نشود
میترسم از زندگی ِ نکرده ام درین فضا. که تمام شود و حسرتش بماند برای یک عمر...
که نه عکسی به یادگار برداشته ام از این احوال ُ نه تو را درون ِ قابی جاودان کردم
میدانی؟
"وقتی تو نیستی/ انگار / شهر / از همهمه /خالیست"
 
 
+ پنجشنبه دهم اردیبهشت 1388ساعت 14:58 ~

 

      صفحه ، تکرار می شود روی آهنگ ِ بیست ویک.

      می چرخد و باز؛ بر می گردد همان جای اول

       مثل روزگار من

 

+ چهارشنبه بیست و ششم فروردین 1388ساعت 0:37 ~

 
توی شهری که همیشه شهر ِ من بوده
توی ازدحام آدم هایی که مدام می دوند
سُر می خورم جلو
پرت می شوم عقب
و این شتاب هی
توی زندگی ِ من تزریق می شود
هی سرم توی گرگیجه ی آدم هایی که آشنا نیستند
قِل می خورد
هی روسری اَم توی مشت کار هایی که آسان نیستند
گیر می کند
هی سنگ پرتاب می کنند توی آرامشم
هی موج می زند شب ها و روزهایم
من خسته ام
من دلم برای خودم تنگ شده است
من که کاری با شما ها ندارم
چرا نخ زندگی ِ مرا هی، این سو آن سو می کشید
من دارم کش می آیم
من خسته ام
و
هوار دارم
+ سه شنبه بیست و هفتم اسفند 1387ساعت 8:58 ~